به تو در این جهان نشد ، در آن جهان که میرسم.
|
به تو در این جهان نشد ، در آن جهان که میرسم. + نوشته شده توسط رضا در دوشنبه 1388/10/14 و ساعت
11:13 |
به تو گفتم گنجشک کوچک من باش تا در بهار تو٬ من درختی پر شکوفه شوم+ نوشته شده توسط رضا در شنبه 1388/10/05 و ساعت
16:37 |
مامان!یه سوال بپرسم؟ زن کتابچه ی سفید را بست. آن را روی میز گذاشت: بپرس عزیزم. - مامان خدا زرده؟ زن سر جلو برد: چطور؟ - آخه امروز نسرین سر کلاس می گفت خدا زرده. - خوب تو بهش چی گفتی؟ - خوب،من بهش گفتم خدا زرد نیست. سفیده. مکثی کرد: مامان،خدا سفیده؟ مگه نه؟ زن،چشم بست و سعی کرد آنچه دخترش پرسیده بود در ذهن مجسم کند. اما،هجوم رنگ های مختلف به او اجازه نداد. چشم باز کرد : نمی دونم دخترم. تو چطور فهمیدی سفیده؟ دخترک چشم روی هم گذاشت.دستانش را در هم قلاب کرد و لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سیاهی به خدا فکر می کنم،یه نقطه ی سفید پیدا میشه. زن به چشمان بی فروغ دخترک نگاه کرد و دوباره چشم بر هم نهاد + نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه 1388/09/04 و ساعت
16:56 |
اگر به مجلس قاضی نمودهاند که: مستم مرا ازان چه تفاوت؟ که رند بودم و هستم مرا چه سود ملامت؟ به یاد بادهی روشن که پند کس ننیوشم کنون که توبه شکستم اگر چه گوشه گرفتم ز خلق و روی نهفتم گمان مبر که ز دام تو شوخ دیده برستم گمان مبر که بدوزم نظر ز روی تو هرگز که من چو صنع ببینم خدای را بپرستم شکایت تو به دیوار میکنم به ضرورت چو اعتماد ندارم که: قاصدی بفرستم دلم تعلق اگر با دهان تنگ تو دارد روا بود که بگویم که: دل به هیچ ببستم دل ببردی و جانم در اوفتاد به آتش کناره کردی و من در میان خاک نشستم هزار بار دلم را شکستهای به جفاها که هیچ بار نگفتی: دل که بود؟ که خستم چو محتسب پی رندان رود ز بهر ملامت مکن حمایت من پیش او، که صوفی و مستم ستمگرا، چه بر آید ز دست من که نبردی؟ قرار و صبر و دل و دین و هر چه بود به دستم به اوحدی دل من پای بند بود همیشه ترا بدیدم و از بند او تمام برستم + نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه 1388/08/07 و ساعت
23:13 |
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند دردم نهفته به ز طبیبان مدعی باشد که از خزانه غیبم دوا کنند معشوق چون نقاب ز رخ در نمیکشد هر کس حکایتی به تصور چرا کنند چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست آن به که کار خود به عنایت رها کنند بی معرفت مباش که در من یزید عشق اهل نظر معامله با آشنا کنند حالی درون پرده بسی فتنه میرود تا آن زمان که پرده برافتد چهها کنند گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار صاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند پیراهنی که آید از او بوی یوسفم ترسم برادران غیورش قبا کنند بگذر به کوی میکده تا زمره حضور اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان خیر نهان برای رضای خدا کنند حافظ دوام وصل میسر نمیشود شاهان کم التفات به حال گدا کنند + نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه 1388/07/09 و ساعت
17:23 |
دلم تنگ است تنگ تو همان دلتنگی ديرين همان آواز بیپایان همان سرداب غربت خورده پاییزی تاریک سرد و کهنه و نمناک بی آغاز، بی پایان دلم خوش نيست غمگينم سراسر جملهها آلودهی اندوه سراسر یادهای مشتعل بر جان مرگ اندود میبارند میریزند نگاه سرد من در باد میميرد سکوت تلخ من فرياد آگين است کجايی آسمان من کجايی همزبانم مهربان من کجایی ای تمام هستی این کهنهی غمگین کجایی علت باران سرود آفرینش علت هستی کجایی ای تمام آرزوی پرچم سرخ به خون آلودهی تنها کجایی باز غمگینم نفس در سينه میسوزد هوا گرم است خورشید از هوای گرم این صحرای دردآلود میمیرد نسیمی نیست صبحی نیست از این خورشید سرخ صبح غمگینم طلوع است این مگر؟ رنگ غروب غربت صحراست رنگ زجههای بر سر تابوت یک مرد است رنگ ساغر و می نیست اینجا ساغر و می نیست سراسر غربت و صحراست بی دردیاست اینجا مطرب و نی نیست اینجا پردهها هم سخت خاموشند بیهوشند کجایی آسمان من دلم تنگ است سمن + نوشته شده توسط رضا در یکشنبه 1388/06/22 و ساعت
11:45 |
تاریک شد از مهر دل افروزم روز شد تیره شب، از آه جگر سوزم روز شد روشنی از روز و سیاهی ز شبم اکنون نه شبم شبست و نه روزم روز + نوشته شده توسط رضا در سه شنبه 1388/06/03 و ساعت
10:31 |
یا تو زیبا تر شدی ، یا چشام بارونیه این قفس بازه ولی ، قلب من زندونیه من پشیمون میکنم جاده رو از رفتنت تو نباشی می پره عطرت هم از پیرهنت می خوام آروم شم ، تو نمیذاری هر دو بی رحم اند ، عشق و بیزاری همه دنیامو زیر و رو کردم تو رو شاید دیر آرزو کردم قدم های آخر و آهسته تر بردار واسه من کابوسه فکر آخرین دیدار به تلافیه اون همه تلخی گله هاتم طمع عسل شد غم معصومانه ی چشمات به تبسم تازه بدل شد میشه با من هزارویک سال به بهونه ی قصه بمونی همه مرثیه های سکوتم به بهار تو باغ غزل شد نفس کشیدن ، دل سپردن ، مثل دریا ، ماه من از تو خوندن ، با تو موندن ، مقصد من ، راه من همینه رویام ، آرزوهام ، سرگذشت آه من نرفته برگرد که با تو شاید ، خدا گذشت از گناه من تو مثل بارون ، غمو آسون ، میبری از یاد من با تو خوبم ، بی غروبن خاطرات شاد من + نوشته شده توسط رضا در سه شنبه 1388/05/13 و ساعت
11:48 |
حالا که رفتهای درختها چه بی برگ و بار نگاهم میکنند از کوچه باغ بیحرف به هیچ میرسم حالا که رفتهای + نوشته شده توسط رضا در سه شنبه 1388/04/30 و ساعت
15:5 |
به تودیع توجان میخواهد از تن شد جدا حافظ به جان کندن وداعت می کنم حافظ خداحافظ ثنا خوان توام تا زنده ام اما یقین دارم که حق چون تو استادی نخواهد شد ادا حافظ من از اول که با خوناب اشک دل وضو کردم نماز عشق را هم با تو کردم اقتدا حافظ تو صاحب خرمنی و من گدایی خوشه چین اما به انعام تو شایستن نه حد هر گدا حافظ بروی سنگ قبر تو نهادم سینه ای سنگین دو دل با هم سخن گفتند بی صوت و صدا حافظ در اینجا جامه شوقی قبا کردن نه درویشی است تهی کن خرقه ام از تن که جان باید فدا حافظ تو عشق پاکی و پیوند حسن جاودان داری نه حسنت انتها دارد نه عشقت ابتدا حافظ مگر دل میکنم از تو به یاد مهمان به راه انداز که با حسرت وداعت می کنم حافظ خداحافظ + نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه 1388/04/18 و ساعت
13:34 |
|
|